به نام خدا زنگ زدیم خانه آقای همسر حال و احوال که گفتند چرا شما زنگ زدید و ما می خواستیم زنگ بزنیم برای تولد نازنین و این حرف ها. بعد خاله آقای همسر زنگ زد. بعدتر مادرشوهرجان پیام تبریک کل فامیلشان در
به نام خدا دیشب رسیده ایم مشهد. ولی من هنوز گیجم هنوز گنگم. انگار سکه عید و مشهد و دید و بازدید هنوز توی دستگاه تلفن مغزم جا نیفتاده باشد، معطلم مانده ام. عاشق بهار از راه رسیده و شکوفه های سپید و هوا
به نام خدا مامان در عمرش سبزه نینداخته. سفره هفت سین هم حتی پهن نکرده. این کارها توی خانه از اول با من و یاسمین بود. خودش و ذوق و شوقش. حالا هم که ازدواج کردم همچنان وظیفه خودم میدانم که برای خانه پدر